پنج‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1387
گفتم...گفتی...
نوشته شده توسط طیبه در ساعت 01:23 ق.ظ

 

گفتی: باش

 شدم

گفتم: حال که به امرت شدم بعد از این چه خواهم شد؟

   

                   دستت را بر لبانم گذاشتی و گفتی:س...مپرس 

گفتم :چرا؟

گفتی :اکر بگویم وسط قصه که نرسیده قلبت می میرد.آخر تو هنوز عاشق نشده ای

گفتم:پس آخرش را بگو!

گفتی:نه! اگر بگویم نمی کوشی.

گفتم :اگر بعد ها فهمیدم و نکوشیدم چه؟

گفتی:آنوقت خودت مسئول نکوشیدنت هستی

گفتم:خوب حالا چه باید بکنم؟

گفتی:برو! برایت نشانه میفرستم.

گفتم :آذوقه سفرم نمی دهی ؟

گفتی : مقصد اینجاست.تو برای آذوقه جمع کردن می روی

گفتم:خوب مقصد که اینجاست من هم اینجایم! چرا بروم؟

گفتی:آخر تو قلبی داری که بیرنگ است.برو و رنگش کن.سعی کن خوب آنرا نقاشی کنی.تقش دلت نشانی است که میگوید به کجای اینجا خواهی رفت.  

گفتم:دلم برایت تنگ میشود!

گفتی :من تو را می بینم.

گفتم:پس من چه؟

گفتی:تو برای همین می روی تا مرا پیدا کنی.

گفتم :راه بی خطر کدام است؟

گفتی :آنجا مادر خطرهاست!

گفتم:سلاحم نمی دهی؟

دستت را بر قلبم گذاشتی و گفتی:همین جاست!

گفتم:یعنی من اینقدر پر بارم؟

گفتی:آری!تو را من آفریدم.

گفتم: نوازشم کن!

گفتی : برو من پیوسته در همین حالم.

دلم میخواست باز چیزی بگویم تا دیرتر بروم اما دیدم که چه زبردستی تو در پاسخ!

پس سجده ات کردم و رفتم...

و آمدم.اینجایم.هنوز آخر قصه ای که تو می دانی را نمی دانم!

و فقط تو را می دانم!!!